ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

مامان،شیرشیر

توبغلم بودی و طلب چیزی و می کردی که 22ماه و11روز با عشق خورده بودی و مال تو بود و قرار بود این حق به جرم بزرگ شدن و اولین استقلال تو زندگیت ازت گرفته بشه، سرتو آروم در آغوش بیقرارم گذاشتی و با چشمهای پر از سوال و تعجبت بهم خیره شدی و من ناتوان از دادن توضیح و لبریز عشق و دلتنگ تکرار لحظه های شیرینیه شیر دادنت...پسرم... از همون لحظه ی اول در بیمارستان که من و سرشار شادیه مادر شدن کردی و آغوش گرمم را پذیرفتی، بهترینهای زندگیم را به من هدیه کردی، وقتی با چشمان نیمه باز و پف کرده اولین شیرخوردنت را آغاز کردی منو دیوانه ی در آغوش کشیدنت کردی، لحظه شماری می کردم که دردم تمام بشه و دل سیر در آغوشم غرقت کنم، یاد آخرین شیر خوردنهایی که اغلب با...
27 خرداد 1392

بازگشت

و خدا رو شکر همه چیز مرتب شد... این هم دوره ای بود که اومد و رفت و... ...
19 خرداد 1392

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم...

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم... اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتری بودم بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم و سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم اما بیشتر به او توجه کنم، به جای اصول راه رفتن اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم، از جدی بازی کردن دست برمیداشتم و بازی را جدی می گرفتم، در مزارع بیشتری می دویدم و به ستارگان بیشتری خیره می شدم، بیشتر در آغوشش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم و بیشتر تاییدش می کردم، اول احترام به خود را در او می ساختم ...
14 خرداد 1392

کودک من

سلام به نفسهای آخر بهار... بعد از 15 روز بستری بودن بابا تو بیمارستان و گذروندن روزهای دوری از بابا، 10 اردیبهشت بابا مرخص شد و به خونه اومد... بابا تو بیمارستان که الهی کسی پاش به این مکان باز نشه بابا دلتنگ ابوالفضل و در آغوش کشیدن کودکی به عشق کودک خود بابا تو آمبولانس به مقصد خانه ی عشقمون،عکاس مامان ندا بابا اومد خونه و مسئولیتهای جدیدی برای من به همراه داشت، پرستاری از بابا، شبها تا صبح بیدار بودیم... از اونجاییکه بابا حوصله ی بیشتری برای صحبت کردن با تو داشت تو این مدت زبونت بیشتر باز شد و گستره ی کلماتت افزایش یافت... چون مدت طولانی به وبلاگت نیومدم و فقط تو این روزها تونستم یه...
14 خرداد 1392

من اومدم

سلام سلام سلام به همه ی دوستام، سلام به وبلاگم، سلام به کلمه کلمه نوشته هام... دوستای عزیزم ممنونم از اینکه به یادمون بودین، باورتون نمیشه که واقعا یادتون بودم... حال همسرم هم خدا رو شکر خیلی بهتره... تو اون ایام که شوک زده بودم نمی تونستم از اتفاقی که برای همسرم افتاده بنویسم، اما امروز که 45 روز از اون روز می گذره می تونم راجع بهش بنویسم... محسنم در حین تعمیر برق مغازه براثر اتفاقی از ارتفاع6متری افتاد و لگنش شکست، واقعا خدا بهمون رحم کرد و بعد از گذراندن روزهای خیلی سخت امروز تونست با عصا بیاد خونه ی مامان جون ابوالفضل... من هم که مسئولیت سخت پرستاری و بچه داری که الحمدلله ختم به خیر شد... تو این روزها اتفاقات زیادی افتاده و...
11 خرداد 1392
1