مامان،شیرشیر
توبغلم بودی و طلب چیزی و می کردی که 22ماه و11روز با عشق خورده بودی و مال تو بود و قرار بود این حق به جرم بزرگ شدن و اولین استقلال تو زندگیت ازت گرفته بشه، سرتو آروم در آغوش بیقرارم گذاشتی و با چشمهای پر از سوال و تعجبت بهم خیره شدی و من ناتوان از دادن توضیح و لبریز عشق و دلتنگ تکرار لحظه های شیرینیه شیر دادنت...پسرم... از همون لحظه ی اول در بیمارستان که من و سرشار شادیه مادر شدن کردی و آغوش گرمم را پذیرفتی، بهترینهای زندگیم را به من هدیه کردی، وقتی با چشمان نیمه باز و پف کرده اولین شیرخوردنت را آغاز کردی منو دیوانه ی در آغوش کشیدنت کردی، لحظه شماری می کردم که دردم تمام بشه و دل سیر در آغوشم غرقت کنم، یاد آخرین شیر خوردنهایی که اغلب با...
نویسنده :
ندا
20:07








